زندگی نامه پاسدار شهیدسلمان سورنا نقشبندیان

  یا ایها الانسان انک کادح الی ربک فد حا فملاقیه

آنان که ره عشق گزیدند همه                              در کوی حقیقت آرمیدند همه

در معرکه دو کون فتح از عشق است                     هرچند سپاه  او شهیدند همه

صحبت از سلمان است . سلمان مخلص انسان پاکی که با اسلام رشد یافت . برای اسلام جنگید و در راه اعتلای کلمه توحید جان داد . مسلمان مجاهدی که در مکتبش ذوب شده بود.

سلمان متقی سلمان متین سلمان صابر...

سلمان بسیار صابر بود . او شبهای بسیاری را در فراق انصار گزیده حق تعالی به سختی سرکرد . انصار پاکبازی چون جلال علی سوری مهدی اردشیر جمشید محرابی توذر مجید زارعی حسین اخلاصی سیروس رمضان مجید تنگبری احمدی و... وعجب صبر جمیل داشت سلمان .

نامش سورنا بود . در سال 41 در خانواده ای فرهنگی متولد شد . در کودکی انسانی عظیم و با کرامت بود.آنطور که گاهی پدرش می گفت میدانم نماندنی است زیرا او به دنیای ما تعلق ندارد . حتی در کودکی جاذبه های دنیائی در او کارگر نبود و به پلیدیها آلوده نشد . لذات مادی هرگز او را نکشید و متاع دو روز دنیائی او را نفریفت . شیطان نتواست در او رسوخ کند بسیار متفکر و فوق العاده سریع الانتقال بود . نرم خو و با حیا مسلط بر خود و مردم دار بود . در تمام دوران تحصیل از برجسته ترین شاگردان کلاس و مورد علاقه و احترام معلمان خود و اولیا مدرسه بود همه همکلاسیهایش دوستش داشتند . در سل 58_57 دانش آموز کلاس  سوم تجربی بود . روز هفدهم شهریور 57 همراه خانواده اش وارد مشهد شدند زیرا قرار بود پدرش خانه و وسایل زنگی را بفروشد و پس از ادای قروض برای ادامه تحصیل به خارج برود و آنها را هم ببرد پس لازم بود برای عرض اخلاص به پابوس امام رضا(ع) بروند.

 و آنروز که رفتار خشن ماموران حکومت نظامی آن مزدور مزد بده را دیدند . تصمیم گرفتند بمانند و با مردم وطن بمیرند وسلمان به محض بازگشت به زادگاهش مثل هر جوان مسلمان و متحد در تدر تحصن های مساجد و مبارزات توفنده شرکت کرد و یک لحظه آرام نگرفت او جزئی شده بود از موج انقلاب حسینی و نمونه تقوا و اخلاق اسلامی است مامور شد و در محضر این استاد گرانمایه اخلاق عملی آموخت و اخلاصش بسیار بیشتر شد.

او و حسین زارعی هر دو از محافظ این روحانی عالی قدر مظلوم بودند و اما با وجود عشق و احترامی که به او داشتند پس از 45 روز به گیلان غرب رفتند و سلمان در عملیات مسلم ابن عقیل در واحد اطلاعات عملیات شرکت کرد هر چند خود همواره در دشوارترین عملیات شرکت می کرد به علی سوری و یاران دیگرش حسرت می خورد که در خدا حل شدند .

 در ساعت 9 صبح 27 مهر 62 از شهادت حسین مجد آن مجاهد مهاجر مطلع شد و عجب شور و التهابی داشت سپس از شهادت محسن احمدی و حسین تنگبری.... .عده ی زیادی از یارانش پیمان را اجرا کرده بودند و عده ی کمی از جمله خود او منتظر بودند و ما بدلو تبدیلا

سلمان در آزمون عمومی سال 62 برای رشته پزشکی شرکت کرد و موفق هم شد زیرا امام گفته بود به متعهد متخصص نیاز دارد اما ثبت نام نکرد که شرکت در جنگ ر اولی می دانست و چون سپاه محدودیتهائی برای این عاشقان جهاد ایجاد کرده بود برای آنکه آزادانه بتواند در هر جبهه ای که وجودش لازم است شرکت کنند تقاضای برگ پایان خدمت کرد و با پافشاری مصممانه اش این برگ را در بهمن ماه گرفت او از ادامه تحصیل در رشته پزشکی در شرایط جنگی چشم پوشید و حتی پول اورکت سپاه را شرعآ بخود او تعلق داشت پرداخت تا مدیون بیت المال نباشد . پس کوله بارش را بسته منتظر ماند تا نزدیکی های عملیات والفجر و خیبر خیلی سری شروع شدند از شرکت در آنها محروم ماند و از این بابت داغی درد ناک بر دلش ماند و ناراحتی خود را مرتبآ بیان می کرد گرچه قبلآ اهل گفتن نبود .

بالاخره توی نماز جمعه 19/12/62 با دوستان دیرینه ای قرار گذاشته بود سری به چم امام حسن (ع) بزنند و سپس از طریق پادگان ابوذر عازم چنگوله گردند ودر آنجا ترتیب اعزامشان به جزیره یا جنوب را بدهند که در راه چنگوله با فرق شکافته چون مولایش علی رستگار شد و این بار داغ هجران یاری دیگر برلبش نماند زیرا قبل از حسین زارعی دعوت حق را لبیک گفته بود .

سلمان ویژگیهای داشت که اورا ممتاز کرده بود .قامتی بلند سینه ای ستبر و اندامی بی نقص داشت بسیار خوش سیما بود غیبت نمی کرد . وقاری کامل داشت . مسلمانی متعهد و مقلدی رساله ای بود گرچه در برنامه های روزمره اش به فتاوی امام توجه داشت آنجا که در ظرایف احکام و در عمل دچار اشکال می شد به روحانیون محترم شهر که شماره تلفن همه آنها را داشت رجوع می کرد.و در مواقع غیر خدمت لباس سپاه را که بی اندازه برایش مقدس و به تنش برازنده بود به تن نمی کرد مبادا که وقتی تند برود به قداست این لباس لطمه ای وارد شود می دانست که ضد انقلاب با صد ها ذره بین در کمی خطایی است که از پیروان و مقلدان راستین امام سر بزند تا از کاهی سلسله جبالها بسازد.

 خویشی رفاقت و آشنایی را در مسائل کاری دخالت نمی داد . خلاف مقررات خلاف شرع است. هر گز از عملیات و گشت هایی که رفته بود و سختیهایی که کشیده بود صحبتی نمی کرد هیچ وقت به احدی نمی گفت در کدام قسمت جبهه فعالیت می کند وقتی که در جبهه بود اگر پیغامی می داد پیغامش این بود که پشت جبهه ام ولی بعد ها معلوم می شد که اکثرآ در خطوط مقدم بوده است .

برخورد هایش با دیگران سازنده بود اهل تکبر نبود . به کسی فرصت نمی داد از و تعریف کند و اگراز کسی در غیاب تعریف می کرد غلو نمی کرد . روی دوستانش تاثیر شگرفی داشت براستی عاشق امام بود.یکبار امام را زیارت کرده بود و ارزو داشت پاسدار او بشودآری  مسلمان بود و سلمان بودبیشر روز های دوشنبه روزه بود.

در ژرفای افکارش غرق شده بود .این اواخر چهره اش عجیب برق می زد. همه اش می خندید و با ظرافت با افراد خانواده اش شوخی می کرد.

او مرتبآ گفته بود که دانشگاه من گیلانغرب است و من جای خود را انتخاب کرده ام . دو ماه پیش به مادرش گفته بود من دو ماه بیشتر مهمان شما نیستم و بالاخره مدرک قبولی خود را همراه دوست دیرینش حسین زارعی روز 20/12/62  از دانشگا بزرگ جبهه گرفت .

                                               مبارک باد این عروج خونین به ملکوت اعلاء